تبليغاتX
به تو دلبستم اما...

به تو دلبستم اما...

شب های بی تو بودن

چه شود اي گل نرگس، با تو ديدار کنم
جان و اهل و هستي ام، بر تو گرفتار کنم
روزه ي هجر تو از پاي بينداخت مرا
کي شود با رطب وصل تو افطار کنم

خدايا کمکمان کن که در اين ماه رمضان
تمرين کنيم ترک هرآنچه که درک دوران ظهور را به تأخير مي اندازد
.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت2:36توسط دختر صحرا | |

 

سلام

مطلب زیر نهایت عشق رو میرسونه... خودتون بخونین:

۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را روی۸۰۰ جای مختلف

به۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم! ۵۰۰ تای آن رادر۴۰۰ جمله

گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه کردم.  ۱۰۰تای آن را۹۰روز...

روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم! ۷۰ تای آن را آموختم وبیش از۶۰تای آنرا

تجربه کردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم. در ماه

۳۰روزه،بیشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال کردم.  ۸ سوال من را

۷ مرتبه در۶ روز جواب دادی. با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا

دعوت کردم...  ۲ ساعت خواهــــش کردم تا یک بار گفتی

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت17:25توسط دختر صحرا | |

ياس

ياس بوي مهرباني مي دهد ... عطر دوران جواني مي دهد * ياس ها يادآور پروانه اند ... ياس ها پيغمبران خانه اند * ياس ما را رو به پاكي مي برد ... رو به عشقي اشتراكي مي برد * ياس در هر جا نويد آشتي ست ... ياس دامان سپيد آشتي ست * در شبان ما كه شد خورشيد؟ ياس ... بر لبان ما كه مي خنديد؟ ياس * ياس يك شب را گل ايوان ماست ... ياس تنها يك سحر مهمان ماست * بعد روي صبح، پرپر مي شود ... راهي شبهاي ديگر مي شود * ياس مثل عطر پاك نيّـت است ... ياس استنشاق معصوميّـت است * ياس را آيينه ها رو كرده اند ... ياس را پيغمبران بو كرده اند * ياس بوي حوض كوثر مي دهد ... عطر اخلاق پيمبر مي دهد * حضرت زهرا دلش از ياس بود ... دانه هاي اشكش از الماس بود * داغ عطر ياس زهرا زير ماه ... مي چكانيد اشك حيدر را به چاه * عشق محزون علي ياس است و بس ... چشم او يك چشمه الماس است و بس * اشك مي ريزد علي مانند رود ... بر تن زهرا: گل ياس كبود * گريه آري گريه چون ابر چمن ... بر كبود ياس و سرخ نسترن *

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت11:12توسط دختر صحرا | |

 با زبان ساده میگویم سخن

  زندگی در چشم من پـــروانه ایست
  از درون پــیله میآید برون
  در پی گلهای رنگین سوی باغ
  بال بالی میزند در باغها
  گاه دور افتد ز باغ زندگی
  تا بیابد باز عطری را ز گلهای بهار!
  چون بهاران عمر کوته در گذر
  جان دهد پروانه درکنج خزان
  در شبی همراه شمعی جانفروز
  تا که می میرد زمان در زندگی !!!!
  همچنان در بهت رمز زندگی
  همچنان در بهت و رمز زندگی!!!
  از چه آمد...از چه پر زد...او چه کرد؟ !!!
  رنگ و بوی زندگی را چٌون چشید؟!
  لیک بی آنکه بداند قــصه را
  قصه "بودن " به پایانش رسید !!!
  من چو آن پروانه بودم در جهان
  باورم از زنــدگانی ســاده بود
  گاه بال و پر زدم درعطر باغ
  گاه با باران غم پر پر زدم
  در خیالم قلب من آزاده بود!!!
  من چه کردم با خود و با زندگی؟ !!!
  چٌون چشیدم لذت باغ بهار؟!
  همچنان در قصه ها ...پروازها
  در مـــیان ره.....نمیدانم چرا
  خسته ام از اینهمه تکرارها !!!!
  روز بارانی من نوری نداشت
  قصه بودن دگر شوری نداشت
  چون بهاران عمر من آسان گذشت
  چون بهاران عمر من آسان گذشت !!!
  آسمان من دگر آبی نبود
  عمر من در تاری باران گذشت!
  همچنان در نیمه راهم بی خبر
  قصه من خط پایانش کجاست؟؟ !!
  باغ من خورشید ومهتابش کجاست ؟!!!
  آسمان آبی نمیگردد چرا !!!؟
  آسمان آبی نمیگردد چرا !!!؟
  در بهاران اشک باران کمتر است
  بارش ابر بهاری کوّته است
  آسمان من چرا آبی نشد ؟!
  آسمان من چـــــرا آبـــی نشد ؟!
  اینچنیـن پــروانه بودن مشکل است
  اینچنین پــروانه بودن مشکل است.
 
002u052IbPM.jpg
 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت13:23توسط دختر صحرا | |

 

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

بعد از تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم

همه حرفا که آخه گفتنی نیست...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت22:51توسط دختر صحرا | |

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می ترسم.

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد.

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،

تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت8:31توسط دختر صحرا | |

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپویم

مجیدجان

 

 قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

مجیدجان

 

 قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

 

مجبد جان

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

مجبد جان

 قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

 

مجید جان

 قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

مجید جان

اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

 پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

 و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم

مجید جان

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت9:9توسط دختر صحرا | |

سياه

به سختی می شد از لا به لای شاخ و برگ های پیچیده ی درختان که خاک قهوه ای جنگل را که هنوز به خاطر باران صبح نم دار بود گذرکرد.شاخه های درختان مانع تابیدن خورشید می شدند و نور آفتاب مانند روزنه ای راه خود را به سمت زمین پیدا می کرد.

پسر بچه ها به زور لگدهای سخت و چاقو های کوچک راه خود را باز می کردند و به سوی دل جنگل پیش می رفتند.

باد در میان درختان پیچ و تاب می خورد و پرندگان بر روی شاخه ها آواز خود را به دست باد می سپردند. مه صبح هنوز در میان جنگل سرگردان بود. سه پسر به خاطر گرمی هوا شلوارک ها و تی شرت های آستین کو تاه پوشیده بودند. هرسه مو های صاف و شانه کشیده داشتند که حال بر اثر حرکت در بین درختان پر از خرد برگ و شاخه شده بود. هر کدام تیر و کمانی در دست داشتند که چوب های ناقصی که در دسته ی آن ها به کار رفته بود نشان از مهارت نداشتن آن ها در درست کردن تیر و کمانشان بود.پسر بچه ها راه را به خو بی بلد بودند و بدون شک و تردید به راه خود ادامه می دادند. بعد از کمی راه رفتن پسر بچه ها نا گهان ایستادند. سایه ی سیاه رنگی از طرف جنگل به سمت آن ها در حرکت بود. پسر بچه ها هیچ اقدامی برای دفاع از خود نکردند. سایه وقتی به آن ها نزدیک شد به خوبی قابل تشخیص بود.پسری هیکلی و قد بلند که به نظر می رسید هم سن و سال آن ها باشد با شلوارکی مشکی و لباسی آستین کوتاه مشکی رنگ ولی برعکس بقیه پسرها جلیقه ای سبز با جیب های زیاد که از برجستگی های بزرگ و کوچک مشخص بود پراز سنگ های گرد و بزرگ است به تن داشت. مو های مشکی رنگش در مقایسه با موهای دیگر پسرها هنوز صاف و تمیز مانده بود. جای زخمی دایره ای شکل به روی گونه ی چپش به خوبی آشکار بود. شیطانی و شرارت از چشم هایش می بارید. لب هایش را دائم می گزید و چشم هایش به سوی آسمان دنبال چیزی می گشتند. گردنبندی فلزی به دور گردنش خود نمایی می کرد. بر روی پلاک بزرگ آن نقش کلاغی در حال پرواز نمودار بود. روی دستانش زخم های زیادی مشخص بود .تیر و کمانی در دست داشت که ظرافت تمام را در ساختش برده بود. چوب بسیار مرغوب و متناسبی داشت و دسته اش را پر کلاغ های سیاه پر کرده بود.پسرها وقتی او را دیدند به سویش آمدند. تیر و کمانشان را بالا بردند و به صورت دایره ای شکل به هم نزدیک کردند. چیزی زیر لب زمزمه کردند و صداهای عجیب و غریبی در آوردند و بعد سه بار قار قار کردند. آنها پشت پسر تازه وارد سریعتر از قبل به سمت شمال حرکت کردند. پس از مدت زیادی به دریاچه ای کوچک که پر از جلبک های سبز رنگ و وزغ های بزرگ بود رسیدند. بیشتر درختان اطراف دریاچه را قبلا بریده بودند و به همین علت نور خورشید بیشتر به آنجا می تابید. پسر اشاره ای کرد و بقیه ی بچه ها همان جا که بودند ایستادند. پسر جلو رفت کمی قبل از دریاچه قدم هایش را کند کرد. صورتش در هم رفت. چشم هایش را تیز کرد. دستانش را مانند دو بال به حرکت در آورد و نیم خیز شد. جای ز خمش را خاراند و چشم هایش در جایی نا معلوم در آسمان متوقف ماند. یکی از پرهای سیاهی که به دور دسته ی تیر و کمانش بود را جدا کرد و کمی بعد آرام در هوا رها کرد .پسرها کوچکترین حرکتی نمی کردند و فقط به پسر چشم دوخته بودند. تیر و کمانش را از بند کمرش جدا کرد. سنگی را از جیب جلیقه اش بیرون کشید و بین کش مشکی رنگ تیرو کمانش قرار داد و بعد آن را به سوی آسمان در پشت درختان اشاره گرفت. پس از مدتی کش تیرو کمان رها شد و در همان لحظه پر کلاغ رها شده به زمین رسید. تمام پرندگان بر روی شاخه ها به هوا برخاستند. صدای قارقار خفه ای به گوش رسید و بعد شیء سیاه رنگ بزرگی با شکستن شاخ و برگ های درختان اطرافش با شدت به طرف خاک جنگل سقوط کرد. پس از سکوتی سیاه و دردناک خنده و شادی پسر بچه ها به هوا رفت. آن ها به طرف کلاغ دریاچه را دور زدند و به بالای سرش رسیدند. کلاغ از پشت به روی زمین افتاده بود .خون گرم و سرخ آرام آرام از زخم دایره ای شکلی که در شکمش ایجاد شده بود بیرون می آمد و از دهانش خون می آمد. چشمش سفید شده بود. یکی از بالهایش به شکل غیر عادی برگشته بود. در دهان کلاغ دو کرم سفید از این سو به آن سو می رفتند و سعی می کردند خود را از نوک کلاغ رها کنند. پسر بچه ها با خوشحالی کلاغ را از روی زمین برداشتند و به دوش گرفتند و به دنبال کلاغی دیگر در سیاهی گم شدند. ولی...

در پشت تمام این شادی ها و سیاهی ها روی درختی بلند نه چندان دور بچه کلاغ های کوچک به دنبال غذا چشم به آسمان دوخته بودند و مدام قارقار می کردند... قارقارهای خفه... و هنوز به دنبال کرم های سفیدی که بین دو منقار مشکی زندانیند به آسمان نگاه می کنند ...به امید بازگشت کلاغی سیاه...

سیاه سیاه...

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت17:38توسط دختر صحرا | |

من كه ياد از نام مولا مي‌كنم،
وصف نامي پر ز معنا مي‌كنم

چهار حرف - عشق هر مجنون بْوُد

حاء است و سين و ياء و نون بْوُد


گر بچيني حرف‌هايش پيش هم

قلب را هر دم زند آتش ز غم


اين تفاسير حروف زيب و زِين

ذهن «ايمان» گفته در وصف حسين(ع)


حاء يعني «حامد و حمدِ حميد
»
كز رخ او ماه‌تر عالم نديد


حاء يعني هم «حكيم و هم حزين
»
حاء دارد معني «حبل المتين
»

حاء «حر واقعي در كربلاست
»
مظهرِ «حق چيره، ظالم برملا» ست


سين «سرش را روي ني‌ها مي‌زدند
»
بر لبانش تركه، ددها مي‌زدند


سين، يعني «سر از او بْبريده‌اند
»
آن يتيمان رأس او را ديده‌اند


سين، اين «سبطُ النبي در خون بْوُد
»
شيعه ی حيدر بدو مجنون بْوُد


ياء، «يك سو لالة ام البنين
»
يك طرف «ياس علي روي زمين
»

ياء، يعني «يك دم آرامش نيافت
»
ابر حتي بر حسين(ع) بارش نيافت


نون، «نزد حق به حق او بنده بود
»
قلب حق از عشق او آكنده بود


نون يعني «نوري از الله بود
»
اين حسين(ع) تفسير ثارالله بود


نون آمد تا كند نامش تمام

گفت از حق آمد اينك اين پيام


«اين حسين(ع) خون من است اندر زمين

ريختند آن را به ناحق بر زمين
»

گر شما در ذهن خود مي‌پروريد

كاين حسين(ع) را مي‌توانش سر بريد،


من بگويم، بر خدا نايد گزند

خود خدا گفته است دفتر را ببند
:

«گر فرشته بهر آدم سجده كرد

بر شه دين، كل عالم سجده كرد
»

حرف من اين است، گويم اين كلام
 
شمس بي نور است، نزد اين امام


قلب بيمارم به عشقش مبتلاست

آرزويم ديدن كرب و بلاست،


كآن اثر كز تربت پاكان بود

بهر درد قلب من درمان بود .


           

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت6:59توسط دختر صحرا | |

دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،از ادمايي که

ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي افتاب ميشه همه چيز يادشون ميره

 دلم گرفته از آدمهایی از کنار همه چیز ساده میگذرند حتی عشق

متاسفم از اینکه تنها دلیل باهم بودنمون .... بود .که اگه من نتونم نیاز تو رو  براورده کنم

هیچ دلیل دیگه ای برای با من بودن نداری متاسفم از اینکه هیچ چیز با ارزشتری از .... برای تو نداشتم که بخاطر اون همیشه با هم باشیم متاسفم اینقدر جذابییت تو رفتار و اخلاقم نداشتم که برای همیشه با هم باشیم

متاسفم از اینکه عشق پاک  و راستین منو اینطور درک کردی

اما یک روزی یک جایی می فهمی که هیچ کسی نمیتونه مثل من تو رو دوست داشته باشه 

   دوست داشتنی

که بدون نیاز باشه و فقط بخاطر خودت باشه نه هیچ چیز دیگه ای  نه هیچ چیز دیگه ای  نه هیچ چیز دیگه

که بدون نیاز باشه و فقط بخاطر خودت باشه نه هیچ چیز دیگه ای  نه هیچ چیز دیگه ای  نه هیچ چیز دیگه

که بدون نیاز باشه و فقط بخاطر خودت باشه نه هیچ چیز دیگه ای  نه هیچ چیز دیگه ای  نه هیچ چیز دیگه

 و اینکه من مثل تو نمیتونم همه چیز زود فراموش کنم

نمیتونم مثل تو از کنار همه آدم ها ساده بگذرم

نمیتونم فقط به خودم فکر کنم

نمیتونم آدما رو مقطعی بخواهم

و تو مهم ترین سخت ترین زمان زندگیم سخت ترین چیزو ازم خواستی

متاسفم که برات تاریخ مصرف  داشتم و حالا بهم میگی تاریخ مصرفم تموم شدهدارم

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت12:12توسط دختر صحرا | |